خرید بک لینک
به سينه مي زندم سر، دلی كه كرده هوايت دلی كه كرده هواي كرشمههای صدايت نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز كه آورد دلم ای دوست! تاب وسوسههايت ترا ز جرگهی انبوه خاطرات قديمی برون كشيدهام و دل نهادهام به صفايت تو سخت و دير به دست آمدی مرا و عجب نيست نمیكنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت گره به كار من افتاده است از غم غربت كجاست چابكی دستهای عقدهگشايت؟ به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك به خاكساری دل بين كه سر نهاده به پايت "دلم گرفته برايت" زبان سادهی عشق است سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت برچسبها: حسین منزوی+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۵ساعت 9 توسط م.اندی

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 13:06

شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده ست آسمانا! کاسه ی صبر درختان پر شده ست زندگی چون ساعت شماطه داره کهنه ای از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده ست چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم چای می نوشم ولی از اشک،فنجان پر شده ست بس که گل هایم به گور دسته جمعی رفته اند دیگر از گل های پرپر خاک گلدان پر شده ست دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده ست شهر گفتم!؟ شهر! آری شهر! شهر از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده ست برچسبها: فاضل نظری+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۵ساعت 9 توسط م.اندیشه

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 13:06

این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست آن قدر تنهایم که حتی دردهایم دیگر شبیه دردهای هیچ کس نیست حتی نفس های مرا از من گرفتند من مرده ام در من هوای هیچ کس نیست دنیای مرموزی ست ما باید بدانیم که هیچ کس این جا براي هیچ کس نیست باید خدا هم با خودش روراست باشد وقتی که می داند خدای هیچ کس نیست من می روم هرچند می دانم که دیگر پشت سرم حتی دعای هیچ کس نیست برچسبها: نجمه زارع+ نوشته شده در یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۵ساعت 12 توسط م.اندیشه

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 13:06

یارای گریه نیست، به آهی بسنده کن آری، به آه گاه به گاهی بسنده کن درد دل تو را چه کسی گوش میکند ؟ ای در جهان غریب ! به چاهی بسنده کن دستت به گیسوان رهایش نمیرسد از دوردستها به نگاهی بسنده کن سرمستی صواب اگر کارساز نیست گاهی به آه بعد گناهی بسنده کن اهل نظر نگاه به دنیا نمیکنند تنها به یاد چشم سیاهی بسنده کن برچسبها: سجاد سامانی+ نوشته شده در یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۶ساعت 11 توسط م.اندیشه

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 13:06

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب تماشایی است پیچ و تاب آتش ها... خوشا بر من که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت که این یخ کرده را از بی کسی «ها» می کنم هر شب تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هرشب دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب کجا دنبال مفهومی

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 13:06

غمخوار من! به خانه ی غم ها خوش آمدی با من به جمع مردم تنها خوش آمدی بین جماعتی که مرا سنگ می زنند می بینمت، برای تماشا خوش آمدی راه نجات از شب گیسوی دوست نیست ای من! به آخرین شب دنیا خوش آمدی... پایان ماجرای دل و عشق روشن است ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود منت گذاشتی به سرما خوش آمدی ای «عشق» ای عزیز ترین میهمان عمر دیر آمدی به دیدنم، اما خوش آمدی برچسبها: فاضل نظری+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶ساعت 11 توسط م.اندیشه

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 13:06

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را با شتابِ ابرهای نیمه شب می رفت و بود پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را چون گلی مهتاب گون در گلبنی از آبنوس روشنی می داد مشکین جامه های خویش را گرم صحبت بود با آن خواهر کوچکترش تا بپوشد خنده های نابجای خویش را می درخشید از میان تیرگی ها گردنش چون تکان می داد زلف مشک سای خویش را گفته بودم " بعد ازین باید فراموشش کنم" دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را دیدم و آمد به یادم دردمندی های دل گرچه غافل بود آن مه مبتلای خویش را این چه ذوق و اضطراب ست؟ این چه مشکل حالتی ست؟ با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را تا به من نزدیک

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 13:06

ای آنکه دوست دارمت، اما ندارمت بر سینه می فشارمت، اما ندارمت ای آسمان من که سراسر ستاره ای تا صبح می شمارمت، اما ندارمت در عالم خیال خودم چون چراغ اشک بر دیده می گذارمت، اما ندارمت می خواهم ای درخت بهشتی ، درخت جان در باغ دل بکارمت، اما ندارمت می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل بر سر نگاه دارمت، اما ندارمت برچسبها: سعید بیابانکی+ نوشته شده در دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۶ساعت 15 توسط م.اندیشه

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 13:06

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت از پای فتادیم چو آمد غم هجران در درد بمردیم چو از دست دوا رفت دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 13:06

از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب! شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب! پشت ستون سایه ها روی درخت شب می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب می دانم آری نیستی اما نمی دانم -بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟ هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما -نگذاشت بی خوابی به دست آرم تو را امشب ها ... سایه ای دیدم! شبیه ات نیست اما حیف! ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز حتا ز برگی هم نمی آید صدا امشب امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه بشکن قرق را ماه من، بیرون بیا امشب گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب طاقت نمی آرم تو که می دانی

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 13:06

صفحه بندی